هدیه خدا برای ما

يه مامان مريض

سلام كوچولوي من الان شما دقيقاً 32 هفته داري و ماماني از اول هفته وحشتناك مريضه... صبح شنبه كه از خواب پا شدم خيلي گلو درد داشتم شروع كردم به خوردن آب جوش و آبليمو و عسل و ليموشيرين..تا شب گلو دردم ادامه داشت اما جديش نگرفتم.. هر چي بابايي اصرار كرد بريم دكتر گفتم نه خوب ميشم، اما... ساعت12/5 شب از خواب پاشدم گلوم وحشتناك درد ميكرد و لرز كرده بودم.. صداي بابا نزدم و اومدم توي هال... ساعت 3/5 بابايي بيدار شد و اومد سراغم.. تا صبح مردم از درد.. حدود 2/5 درجه تب داشتم و همه تنم درد ميكرد. صبح رفتيم دكتر و خانم دكتر هيچي جز قرص سرما خوردگي و شربت بهم نداد و گفت بايد تحمل كنم تا خوب شم..بابايي منو برد خونه مامان مهري تا مواظبم باشه... بعدازظه...
23 آذر 1391

سكسكه ...

  پنج شنبه صبح زود يه چيزي مثل نبض تو دلم ميزد.. دست گذاشتم و ديدم آره توي فسقلي هستي كه داري سكسكه ميكني.. دست بابايي رو گذاشتم رو دلم و آروم بهش گفتم ني ني داره سكسكه ميكنه بابايي كلي ذوقت رو كرد قشنگم الان 31 هفته و 2 روزه كه تو دلم هستي و من هر روز بيشتر عاشقت ميشم عزيزم
18 آذر 1391

باز باران

از باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه يادم آرد روز باران گردش يك روز دیرین خوب و شیرین توي جنگل هاي گيلان كودكي ده ساله بودم شاد و خرم نرمو نازك چست و چابك با دو پاي كودكانه مي دويدم همچو آهو مي پريدم ازلب جوي دور ميگشتم ز خانه مي شنيدم از پرنده داستان هاي نهاني از لب باد وزنده رازهاي زندگاني بس گوارا بود باران وه چه زيبا بود باران مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني بشنو از من كودك من پيش چشم مرد فردا زندگاني خواه تيره خواه روشن هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا     از صبح حسابي داره بارون مي باره، گاهي اونقدر شديد ميشه كه ناخودآگاه به سمت پنجره كشيده مي...
12 آذر 1391

و خدا مرا دوست دارد...

سلام كوچولوي مامان تو الان 30 هفته و 3 روز داري و ما وارد ماه هشتم شديم. ديگه انشالله كم كم داره شماره معكوس شروع ميشه و تو هم ماشالله روز به روز بزرگتر ميشي. امشب ساعت 8 وقت سونوگرافي دارم و با بابايي ميريم تا تو رو دوباره ببينيم. حركتهات ديگه مثل لگد زدن نيست و بيشتر شبيه موج مكزيكي شده... گاهي ميتونم حس كنم كه پاهات زير دستمه يا دستهاي كوچولوت.. تا الان تو رو توي دلم حس نميكردم الا زماني كه لگد ميزدي، اما الان كاملاً حست ميكنم چون بيشتر مواقع يه جايي از تن نازنينت از شكمم زده بيرون. الان زن عمو زنگ زده بود احوالم رو بپرسه، گفت داري چيكار ميكني و من گفتم دارم زودپز رو ميشورم تا خورشت سبزي بپزم... يه دفعه زن عمو جيغ زد كه واي نه تو نباي...
12 آذر 1391

من و روياهام

واي عزيز دلم. نازنينم. مهربونم الان يه لحظه به اين فكر كردم كه نوروز امسال انشالله تو  هم با من و بابايي كنار سفره هفت سين هستي.. يهويي تنم لرزيد و شدم پر از حس شعف... خيلي زيباست حضور يك فرشته كنار هفت سين عشق ما... دعا ميكنم سالم باشي و زير سايه الله عزيز كوچولوي من الان داري به دلم ضربه ميزني اين روزها استرس دارم... مي ترسم به روزهاي آخر فكر كنم... تصور تو توي بغلم غريب و هيجان انگيزه... از همه چيز ميترسم.. از اينكه نكنه مامان خوبي نباشم، نكنه تغيير زيادي كه قراره تو زندگيمون اتفاق بيفته رو نتونم بپذيرم، نكنه سزارين سختي داشته باشم( من تا حالا نه تو بيمارستان بستري شدم و نه عمل داشتم.. حتي تو بچگي سرم هم نشكسته بود كه بگم...
11 آذر 1391

ماه ولگردي

حالا داره شرشر بارون مياد..بعد يه 7-8 سالي، فك كنم. اسم اين ماه تو قديما "اندوه افزا"بوده بابايي.منم تو همين ماه دنيا اومدم. اصلن دلم نميخواس تو هم تو اين ماه دنيا بياي.اكثر رفيقام تو همين ماه دنيا اومدن.همينجور مامان بزرگت.آدماي اين ماه سر به هوا و ازخودراضي و معمولن دل و ديوونه ن... چن دقيقه پيش عمو احسانت داشت تولدم رو از راه دور تبريك ميگف.. حين حرفاش آينده ي تو رو هم در امتداد خودم سرشار از سرگشتگي و جفنگ نوشتن،عكس گرفتن و فيلم كوتاه نساختن(!) پيش بيني كرد... زكيسه...! تو اينجوري نميشي بابايي.اگه هم شدي ،خيلي هم بد نيس...! هميشه تو اين برج توخيابونا ول ميشدم.اندوه اين برج لعنتي رو فقط ميشه با عاشق شدن گم و گور كرد..اين راهنمايي ...
6 آذر 1391

تولد بابايي

ديروز تولد بابايي بود، ولي خوب به خاطر روز عاشورا نشد براش جشن بگيريم شما الان 29 هفته و 4 روز داري و انشالله 8 هفته ديگه مياي بغلم   ...
6 آذر 1391

اولين بار كه ديدمت...

حالا روز دوم آذره و فك كنم يه سالي از موقعي كه خوابتو ديدم ميگذره... دختر خاله هات داشتن شلنگ تخته مينداختن و منم ميخنديدم... يه جايي مثه در كوچه خونه بچه گيام بود.. تو و يه دختر كوچولو هم كنار در كوچه كز كرده بودين... ساراو زهرا حين بازي شماها رو نميديدن...تو با چشماي درشت و معصومت وختي صدات كردم با غصه نگام كردي...آبجي كوچولوت رو كنترل ميكردي كه ندووه تو كوچه.. -محمد حسين،چرا نميري با دختر خاله هات بازي كني... حالا يه سالي ميگذره و تو اگه خدا بخواد، روز دهم بهمن داري مياي ... كه تولد حضرت محمد(ص) هستش...
2 آذر 1391

قيافه ديديني ماماني

الان شما 28 هفته و 6 روزه تو شكم مامان هستي شما خوشكل ماماني اومدي و حسابي قيافه مامان رو درب و داغون كردي... اين روزا هركي منو ميبينه نميشناسه! و همه ميگن خيلي قيافم عوض شده (زشت شدم ) ولي من ناراحت نميشم چون من يه فرشته تو دلم دارم كه اون موقع ها كه خوشكل بودم نداشتمش... بزار بگم ماماني چه شكلي شده خيلي تپل شدم(يعني در اصل ورم كردم) همش به نظر مياد از خواب پاشدم... دماغم كه نگوووووووووووو... شده اندازه يه هلو.. پوستم خيلي خيلي تيره شده مخصوصاً گردنم موهام اما براق و درخشنده تر شده..هيكلم زياد تغيير نكرده (بجز شكم قلمبه) خدا رو شكر هنوز پوستم ترك نخورده.. تو کلا تنبلي، زیاد لگد نمیزني الا زماني كه به پهلو خوابیده باشم(بيشتر ظهر...
1 آذر 1391

سيسموني كوچولوي من

خوشكل ماماني روز جمعه  12 آبان جشن سيسموني شما عزيز دلم بود.. من با مامان مهري روز قبلش رفتيم ستاره فارس و يه لباس مجلسي شكلاتي خيلي خوشكل خريدم، همه ميگفتن لباسم خيلــــــــــــــي قشنگه.حدود 50 تا مهمون داشتيم و مامان مهري زحمت گشيده بود و كتلت، كوفته سبزي و حلوا و ... درست كرده بود. شيريني هاي خيلي خوشكلي هم برات سفارش داده بود كه متاسفانه من يادم رفت از غذا و شيريني ها عكس بگيرم يك عالمه هم برات رقصيديم.. متاسفانه بخاطر كمبود جا و اينكه اون همه مهمون بايد بالاخره يه جايي مي نشستن، نتونستم برات يه اتاق درست و حسابي بچينم و فقط در حد چيدن وسايل اكتفا كرديم. خاله مريم و مامان مهري روز دوشنبه اومدن و وسايل شما رو چيدن. درسته كه ...
1 آذر 1391
1